تبليغاتX
متولد ششم مرداد - من در بازداشگاه وزرا

  

خب ... بالاخره بعد از حدود يك سال از آغاز طرح امنيت اجتماعي و مبارزه با بدحجابي و اين قرتي بازيا، چشم ما هم به جمال بازداشگاه معظم وزرا روشن شد ... هول نكنيد ... من متهم نبودم... رفته بودم يه بنده خدايي رو كه دستش از دنيا كوتاه بود از دست اين ديوصفتان پاچه گير نجات بدم ... حالا خودتون ببينيد شرايط چطور بود كه "من" پاشدم با پاي خودم رفتم وزرا ... البته قبلش وقتي خبر رسيد دوست عزيز در بند است از وسط راه عزيمت به روزنامه برگشتم خونه و از اين رو به اون رو شدم ... مقنعه، سارافون بلند(اين از بقيه مانتها بلنتر بود) ... بليز مشكي زيرش ... لاك پاك كرده ... موها تو ... خلاصه یه دگردیسی کامل داشتم با اين حال باور كنيد اندازه سر سوزن اعتماد به نفس نداشتم به خاطر همين بود كه "زي" رو هم با خودم بردم ... خدا قسمت نكنه ...  به جز يه خانوم مهربون كه اونجا بود و منم سريع سوء استفاده كردم و هره  و كره راه انداختم بقيه مثل برج زهرمار مي موندن ... يكشيون كه دور از جون مثل نگهبان جهنم بود ... كلي تو دلم بهش فحشهاي مردونه لايق استاديوم دادم ... دختره نيم وجبي انگار صبح اول صبحي زهرمار خورده بود از خونه اومده بود بيرون ... به هر حال مشكل دوست عزيزمان با يك عدد ساق دست حل شد ...  بنده خدا خيلي سعي مي كرد خودش رو خونسرد و پايدار نشون بده اما وقتي اومديم بيرون حرف كه مي زد چونه اش مي لرزيد ... انقدر عصبي شدم از اين صحنه كه حد نداشت ... مجبور شدم از خودم دلقك بازي در كنم كه مثلا از اون حس بياد بيرون خيرسرم! ...

 

1- يه بنده خدايي اونجا بود كه به خاطر سينه هاي بزرگش گرفته بودنش! چي كار كنه خبببببببببب ؟

 

2- يه قسمت بود مثل آمپول زني ، پرده داشت ... اونايي كه براشون مانتو مياوردن مي رفتن اون پشت عوض مي كردن، مرحله بعدي بايد با قيچي مانتو قبلي خودشون رو پاره پاره مي كردن مي نداختن دور... به نظر من چندش آورترين بخش ماجرا همين جا بود اما اون دوستم گفت اونجايي كه مثل زندانيا با شماره از آدم عكس مي ندازن خيلي اعصاب خورد كن تره .... البته فكر كنم اون چون به مرحله مانتوجردهي نرسيد چنين نظري داشت ... اما به هر حال كل ماجرا دستشويي گنده ميكنه تو اعصاب آدم    

 

3- چند ساعت بعد كه داشتم به اون شرايط فكر مي كردم و قيافه اون دختره عنق ميومدم جلوي چشمم به خودم مي گفتم اگر دنيا صد دور بچرخه و حالا يه جوري بشه كه اينا خار و خفيف بيوفتن زيردست من، چي كارشون مي كنم؟ بعد بدون اينكه احساس شرمندگي كنم ديدم ذهنم آمادگي سناريو نويسي براي "اره 7" رو داره!  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:23  توسط نهال  |