تبليغاتX
متولد ششم مرداد - مرد دست و دلباز

تعدادي مرد ‏در رخت كن يك باشگاه گلف هستند ...موبايل يكي ‏از آنها زنگ مي زند، مردي گوشي ‏را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي ‏كند. همه ساكت ‏ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند ...

 

مرد: ‏بله ‏بفرماييد ...

زن: ‏سلام ‏عزيزم.... منم.... باشگاه هستي؟

مرد:‏سلام. بله.... ‏باشگاه هستم.

 

زن: ‏من الان ‏توي فروشگاهم .... يك كت چرمي خيلي شيك ديدم... فقط ‏هزار ‏دلاره ....‏ميشه ‏بخرم؟

مرد: ‏آره .... اگه ‏خيلي خوشت اومده بخر.

 

زن: ‏مي دوني ‏از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم، ديدم اون ‏مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن... ‏خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم ...

مرد: ‏چنده؟

زن:‏ شصت هزار ‏دلار

مرد: ‏باشه ... اما ‏با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش ‏رو به راهه

 

زن: ‏آخ مرسي .... ‏يه چيز ديگه هم مونده ... اون خونه اي كه پارسال ازش ‏خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن ... 950000 ‏دلاره

مرد: ‏خوب برو ‏بگو 900000 تا ....  اگه ميتوني بخرش !

زن: ‏باشه... ‏بعدا ميبينمت .....خيلي دوست دارم.

مرد: ‏خداحافظ ‏عزيزم ...

 

مرد گوشي ‏را قطع ميكند. ‏مرد هاي ‏ديگر با تعجب ‏مات ومبهوت به ‏او خيره ميشوند ....

بعد مرد مي پرسد: ‏ببخشيد ‏اين ‏گوشي ‏مال ‏كيه؟

 

 

ترجيح ميدم چيز ديگه اي به اين داستان اضافه نكنم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 9:11  توسط نهال  |