می خواستم امروز در مورد داستان توقیف روزنامه ایران و رو هوابودن دم و دستگاه خودمون بنویسم اما دیشب یکی از دوستام بهم زنگ زد.
اشکان این روزها تو شرایط خیلی بدیه ... شرایطی که من حدود دو سال و نیم پیش تجربه کردم: می دونه پدرش به زودی می میره ...
اون خیلی خوب روحیه اش رو حفظ کرده و مثل من صبح و شب غذاش اشک نیست اما وقتی یه مرد بغض می کنه معلومه چقدر داره زجر می کشه ...
"دیگه به هوش نیست ... الان حالش بد شد دکتر اومد خونه اکسیژن وصل کرد اما می گه فایده نداره ببریمش بیمارستان ... تنها چیزی که نشون می ده زنده اس نفس نفس زدنشه ... دکتر علنا بهم گفت باید خودمونو آماده کنیم ... پاهاش کبود شده ... کلیه هاش دیگه کار نمی کنه ... کبدش داره خراب میشه ... نمی دونم چی کار کنم ... برام دعا کن فقط ..."
روزنامه ایران و توقیف شدنش رو فراموش کردم ... همش یاد اون روزای خودمم ... دوست ملی پوش من حالا به جای اینکه سر تمرینش باشه نشسته بالای سر پدرش و مرگ تدریجی اش رو به چشم میبینه ... میشه برای اشکان و پدرش دعا کنید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زمانی که قسمت اول مطلبو نوشتم دو سه روزی می گذره ... از همتون ممنون اما دیگه نمی خواد برای پدرش دعا کنید ... برای خودش دعا کنید که راحت تر این غم رو بپذیره ...
امروز یکی از دوستام یه پیغام برام گذاشته بود ... به نظرم دقیقا برای چنین شرایطیه: "هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است برای آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست"