فكرشو كه مي كنم مي بينم زمان سريع تر از اون چيزي كه تصورش رو مي كردم داره مي گذره ... زندگي جالبيه .... سعي مي كنم اجازه ندم بهم بد بگذره ... دوست ندارم به اون دنيا فكر كنم چون هر چيز كه ازش شنيدم حوصله سر بر و غير منطقي بوده ... يا ميري بهشت كه از خوشي مي پكي يا مي ري جهنم كه وسط انواع و اقسام عذابها فرصت سر خاروندن هم نداري ... اصلا هم نمي فهم چرا من بايد 60 – 70 سال عمر كنم بعدش تا ابد يا خوش باشم يا عذاب بكشم ... كه چي ؟ ...
بي خيال .. انقدر به اين چيزا فكر كردم كه ديگه مغزم نمي كشه ... دلم نمي خواد نقد رو ول كنم و نسيه رو بچسبم ... اينطور كه اينا مي گن بهشت رفتن خيلي خيلي سخته ... طبق تعريفي كه هست من صبح تا شب دارم گناه مي كنم ... صدامو كه نامحرم مي شنوه .... موهامو كه مي بينه ... مچ پامو كه مي بينه .... لباس ها كه تنگ هست ... هرهر كركر كردن كه تمومي نداره ... دوست پسر بازي كه در اولويت همه كارهاست ... آخرين نماز رو هم يادم نمياد كي خوندم ... فكر كنم تو قعر جهنمم ... با اين حال اصلا دلم نمي خواد جامو با اين بهشتي هاي بيچاره عوض كنم ...
مي خوام ببينم اگر قرار بود هيچ خوشي اي نداشته باشيم (مثل الان كه با چيزاي مسخره دلمون رو خوش مي كنيم) اصلا واسه چي به دنيا اومديم ؟ همه آدمايي كه خارج از مرزهاي جمهوري اسلامي دارن زندگي مي كنن مي رن جهنم كه ما رو از زندگي اون مدلي منع مي كنن؟