تبليغاتX
متولد ششم مرداد

۱) دیروز نیروی انتظامی یه اس ام اس برام فرستاد ... از این اس ام اس ها که شما چه بخواید و چه نخواید مجبورید دریافت کنید ... یه جور تجاوز به حریم خصوصی که فعلا حق مسلم بانکها و شرکت های تولید تخم مرغ و دولت جمهوری اسلامی و در نهایت نیروی انتظامیه ... حالا اینا بماند ... نوشتن که : "با سلام، از شما خبرنگار گرامی خواهشمندیم نیروی انتظامی را در اجرای طرح مبارزه با بدحجابی یاری نمایید. با تشکر. ناجا." ...

از کجا شماره منو پیدا کردن؟ از کجا فهمیدن من خبرنگارم؟ اخه منو چه به حوزه نیروی انتظامی؟ چرا واسه هیچ کدوم از دوستای خبرنگارم نفرستادن ؟ هان؟ حالا من این وسط چی کاره بیدم؟

 

2) بعد از مدتها یه صفحه حوادث رسید دستم ... یه گزارش بود درباره قتل یه خانوم که حالا اون قسمتش بماند ... اما یه جا آقاهه گفته بود: "من سوره را برای 30 دقیقه صیغه کردم"!!! ... کلی براش خوشحال شدم که گول شیطون رو نخورده و مرتکب رابطه غیرشرعی نشده .... جاش حتما وسط بهشته با این دو تا کلمه عربی که بلغورکرده ... حالا زمانشو بیشتر می کردی ... ضرر که نداشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 9:56  توسط نهال  | 

1) از آخرین باری که  پامو گذاشتم توی یکی ازمکان های زیارتی سالها می گذره ... بوی بد پا و عرق بدن آدما ... جو همیشه نالان و معنویتی که هرگز ندیدم باعث شد کلا بی خیال این چیزا بشم اما یکی دیگه ازچیزایی که همیشه آزارم می داد اجبار خادم جلوی در برای سر کردن چادرهای کثیف و "تفی" بود ... تقریبا حالت تهوع می گرفتم ... اما چیزی که مرجان برام تعریف کرد بیشتر ازبوی گند چادرها حالم رو به هم زد ...

مرجان رفته بود شهر ری برای تهیه گزارش از آثار باستانی اونجا ... خب ناگفته پیداس که حرم شاه عبدالعظیم یکی از مهمترین مراکز زیارتی و به قولی توریستی ( حالا چه توریسی بماند!) شهرری هستش ... سیستم چادر سر کردن هنوز پا برجاست ... به قول مرجان بدون چادر هرگز ... اما اینکه با استفاده ازاین قانون نانوشته کسب درامد بشه و مردم رو بچاپن چیز دیگه ایه ... قضیه اینجاست که این چادرایی که قبلا به صورت مجانی به زائرا اهدا می شد، حالا کرایه داده می شه !! ... 500 تومن ... خنده داره ... از اون خنده هایی که آدم از حرصش می خنده ... باید چادر سر کنی و باید پول بدی ... احتمالا این رو هم برای اجرای اصل 44 قانون اساسی سپردن دست بخش خصوصی!!! 

 

2) قراره از اول اردیبهشت جمعمون کنن ... خب من از کجا بدونم اون خانومه که سر میدون وایمیسته از لباسم خوشش میاد یا نه؟ ... تازگی ها که قراره پلیس نامحسوس هم بذارن ... معنیش اینه که هر الاغ بی سروپایی حق داره بهت گیر بده  و شخصیتت رو خرد کنه ... انگار چاپ کارت و حکم کاری داره ... خوش به حال آقایون و خانومای اخاذ شد !!! ... من نمی فهمم این چه دین و بنیان خانواده ایه که با اندازه پاچه مردم به لرزه میوفته .. همون بهتر که بلرزه ...

شماها که ادعا می کنین بدحجابا کمتر از 10 درصد جامعه رو تشکیل می دین، انقدر بی جنبه اید که نمی تونید این آدما رو بین خودتون تحمل کنید؟ ... یعنی تاثیر پذیری شما از این 10 درصد بیشتر از اون 90 درصد با دین و ایمونه؟ خدا رحم کنه ... این یعنی اینکه خدایی نکرده شما خودتون هم ذاتا به طرف اون 10 درصد گرایش دارید ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 9:11  توسط نهال  | 

درست نیم ساعت پیش، سر خیابون ما، من و آئورلیانو رو با هم گرفتن !!!

قضیه از این قرار بود که ما دو تا مثل دو تا آدم (بر عکس همیشه) نشسته بودیم تو ماشین و مراسم طولانی خداحافظی رو به جا می آوردیم  که یهو ماشین نیروی انتظامی آینه به آینه ما وایساد ... اول نفهمیدیم که پلیسن ... همچنان به هرهر و کر کر ادامه دادیم ... بعد من دیدم ااا چرا این آقاهه منو بد نگاه میکنه ... فکر کردم بیچارها گم شدن آدرس میخوان (منو بگو که چه ساده ام!!!) ... آئورلیانو شیشه رو که داد پایین تازه فهمیدیم که بععععله ، بالاخره بعد از سالها دوستی گذر پوست ما هم به دباغ خونه افتاد ... آقای اخمالو همون سوال تکراری که همتون می دونید چیه رو پرسید:"چه نسبتی با هم دارید؟" ...

        دوست می باشیم؟

        یعنی چی؟ کارتون اشتباهه ...

         !!!!

        کارت شناسایی بدید

        هردو مون؟

        اوهوم!!!

(البته تمام این مکالمات در حالی انجام می شد که نه آقاهه از ماشین پیاده شد و نه آئورلیانو به خودش زحمت داد قدم رنجه کنه و پیاده شه ... در واقع مکالمات پنجره به پنجره بود!)

خلاصه کارت خبرنگاری اینجانب و گواهینامه اونجانب مورد بررسی دقیق آقای اخمالو با سیبیلای مسخره اش قرار گرفت ... و اینجای کار بود که اوشون پیاده شدن و در حین پیاده شدن در ماشین رو کوبید به در ماشین ما ... آئورلیانو هم تو اون هیر و ویری  برگشت گفت: "آخ ... بپا ... درو زدی !!!"  خلاصه آقای ما هم مجبور شد به خودش یه کم زحمت بده و پیاده شه ... خداییش ترسیده بودم اما یک عدد لبخند ژکوند گوشه لبام بود ... پیاده که شدن آقاهه شروع کرد به نصیحت کردن ... آئورلیانو هم شروع کرد به خالی بستن: - آقا ما با هم رابطه خانوادگی هم داریم!!

(آقاهه با اشاره به صندلی های عقب ماشین ما): پس کو خانواده؟ !!!!

من که درست نمی شنیدم ولی به جاش سرک کشیده بودم تو ماشین پلیس ببینم اوضاع چطوره ... همین طور که آقای پلیس سرش گرم بود به نصیحت کردن تا به ما بقبولونه کارمون خیلی خیلی خیلی بد بوده (دلیلش رو آخر هم نفهمیدم) آئورلیانو خیلی ریلکس گواهینامه اش رو از دستش گرفت و گذاشت تو جیبش !!! ... در همین حین هم موبایل آقا طبق معمول همیشه که از 118 هم زنگ خورش بیشتره شروع کرد زنگیدن ... قسمت قشنگ ماجرا اینجاس ... چون ایشون در خونسردی کامل و بدون اینکه مامور نیروی انتظامی رو به (...) حساب کنه، پشتشو کرد بهشو شروع کرد واسه خودش حرف زدن ... خنده ام گرفت ... آقا پلیسه چند لحظه مکث کرد اما بعد انگار دید نه خیر ... اینجا کسی تحویلش نمی گیره ... این پا و اون پا کرد، برگشت طرف من و کارتمو پس داد ... بعد رفت سوارماشین شد و در و کوبید به هم که یعنی خیلی بچه های بدی هستین شما !!! بعد هم رفتن ...

 

1) یعنی که چی ؟ کارمون بده؟ اگر آره، پس چرا وسطش ول کردی رفتی، ما که هنوز ارشاد نشده بودیم ... اگر نه، مگه مرض داری گیر می دی؟

2) همیشه اینکه آئورلیانو درست وسط معرکه به یه چیزدیگه فکر می کنه، عصبیم می کرد اما این دفعه نگرانیش برای در ماشین و بی توجهی مضحکانه اش به مامور "گیر" برام جالب و خنده دار بود ...

3) می خواستم بپرم وسط و جیغ و داد راه بندازم که "به شما چه اصلا؟ من می خوام با کله بپرم وسط جهنم" .... اما نمیدونم چرا لال شدم ...

4) فکر میکردم این رفتار های احمقانه مدتهاس تموم شده و فقط حرفشو می زنن اما کور خونده بودم ...

5) یه سوال از آقاهه داشتم اما وقت نشد بپرسم ... میخواستم بپرسم :"ببخشید اون موقع که هر حیوون بی سروپایی مزاحم آدم می شه شما کدوم گوری تشریف دارید که حالا فکر می کنید عقل کل هستید و تو مسئله ای که به اندازه یه اپسیلون هم به شما ربط نداره پریدید وسط می گید دیب دمینی؟" ...  

6) نمایش قشنگی بود ...  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 21:54  توسط نهال  | 

با تاخیر HAPPY EYD  .... اگرچه مال من چندان هپی نیست ... مسخره و حوصله سر بر .. تهران کسل کننده ... خیلی عصبی ام ... این رسم و رسوم زورکی دیدار با فک و فامیل قراضه و درب و داغون هم که قوز بالا قوز شده .... بذارید اعتراف کنم که چندان آدم صالحی نبودم تو این چند روزه .... چندتا از فامیلا زنگ زدن که بیان دست بوس(!)، منم خالی بستم که شرمنده ما نیستیم ... اصلا هم احساس گناه نمی کنم و در روزهای باقی مونده هم هر کس زنگ بزنه و من جواب بدم، با افتخار دکش می کنم ... حیف که نمی تونم رک و راست بگم علاقه ای به دیدارتون ندارم ...

 

پارسال چند تا سفر خیلی خوب داشتم .. یعنی همه سفرام خوب بود به غیر از یکی که از دماغم درومد و برای سال آینده برای خودم سالی پر از سفر آرزو می کنم ... ثروت و زیبایی رو هم برای هممون آرزو می کنم ...  چطوره؟  

 

از برنامه های نوروزی صدا و سیما به هیچ وجه خبر ندارم  اما چند روز پیش به اصرار یکی از ده ساله های فامیل تلویزیون رو روشن کردم که کارتون ببینه و خب معلومه که صدا و سیما برنامه های سازنده ای هم تهیه دیده برای عید بچه ها .. مثلا معرفی مخترعین جوان ... تا اینجای کار مشکلی نیست اما از اونجایی که صدا و سیمای ما باید یه گندی بزنه به هر حال، وقتی که دختر خانوم گزارشگر ناشی برنامه داشت با پدر این مخترع 13 ساله حرف میزد، آقای مخترع اون پشت به صورت "بک گراند" داشت نماز می خوند!!! ... خدایا ... مثلا قرار بچه ها تحت تاثیر قرار بگیرند این مدلی؟ یا باید این طور نتیجه بگیریم که این بچه اگر یه جورایی موفق بوده به خاطر این بوده که نماز می خونه؟ .... از شدت عصبانیت می خواستم شیشه تلویزیون رو خرد کنم اما به چندتا بد و بیراه به اونایی که خودتون می دونید کی هستند و خاموش کردن تی وی رضایت دادم ... صدا و سیما دیگه از همه لحاظ گندشو دراوده ....

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 10:8  توسط نهال  |