تبليغاتX
متولد ششم مرداد

پریروزی سوار اتوبوس بودم (من هنوز اتوبوس سوارم!!!) ... یه خانوم نسبتا مسن رو به روم نشسته بود... یه دختر و پسر جوون وسط اتوبوس وایساده بودن و با صدای نسبتا بلند با هم حرف میزدن .. بحثشون سر شهریه دانشگاه بود اما هرچه بود سوژه شد برای خانوم !!! ... چند بار سری از تاسف تکون داد بعد هم شروع کرد به غر زدن: "زمونه چی شده ... آزاد شدن دیگه .. مادرها هم دیگه مادر نیستن ... فکر می کنن دختره رو فرستادن مدرسه ... خبر ندارن دخترشون خراب شده" ... هرچی نگاه کردم نشانه ای از خراب بودن در دختر بیچاره ندیدم ... اما خانوم همچنان بد و بیراه می گفت ... دختری که کنار من نشسته بود به خانومه گفت: "حاج خانوم حالا انقدر حرص نخور ... جوونن دیگه" ... چنان نگاه غضب آلودی بهش گرد که فکر کنم معنیش این بود: "تازه تو هم باید حرص بخوری" ...  فحش و بد و بیراه خانوم تا اونجایی ادامه پیداکرد که دخترک پیاده شد ... سوژه تعطیل شد !!! .. چند دقیقه بعد باکمال تعجب دیدم این بار گوشهاشو تیز کرده ببینه دو تا دختری که بالای سرش وایسادن چی می گن که به اونا هم گیر بده ... هرچند دقیقه یه بار بر می گشت نگاشون می کرد اما احتمالا بحث سر کلاس زبان از نظر ایشون  بی مورد تشخیص داده شد!!! یادم نمیره اون روزی رو که با مرجان سوار اتوبوس شدیم و یه خانوم پیر هرچه دلش خواست بهمون گفت (از نوع آبدارش) ... فقط و فقط به خاطر اینکه مرجان کلاه سرش بود ...

 

نمی دونم چرا تربیت و فرهنگ ما طوریه که به خودمون اجازه می دیم به راحتی در مورد همه تصمیم گیری کنیم و اصرار داشته باشیم همه اونجوری که ما می پسندیم زندگی کنن .. نمی دونم چرا اینطوری هستیم ... از قدیم همین شکلی بوده یا حالا که "همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد" این مدلی شدیم ... چرا فکر می کنیم تک تکمون رسالت داریم که بقیه رو به راه راست هدایت کنیم؟ اصلا از کجا معلوم راهی که ما می ریم راست باشه؟    

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 9:42  توسط نهال  | 

 

 

هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است، یا غیر اخلاقی و یا چاق كننده

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 9:37  توسط نهال  | 

مهدی ازم دعوت کرده تو یه بازی بامزه شرکت کنم. قراره پنج نکته از زندگی خصوصیم را بگم ... 5 تا ناگفته ... حالا اینکه چطوری میشه ناگفته ها رو گفت بماند ...

 ۱- من عاشق مهمونی ام اما خب چون دیر به دیر گیرم میاد مجبورم به این احساس نیازم یه جوری جواب بدم دیگه ... به خاطر همین هر روز صبح تو خونه مهمونی می گیرم البته از نوع یه نفره و بعد جلو آینه واسه خودم می رقصم ... چی کار کنم خب ... کمبود امکانات که فقط مال ورزشکارا نیست ... من هم از کمبود امکانات رنج می برم .. اون هم چه رنجی ...

 ۲- بر خلاف چیزی که نشون می دم اصلا کارمو دوست ندارم ... می شه گفت ازش بدم هم میاد ... خسته کننده و مسخره اس ... همیشه از درس خوندن هم بدم میومد ... از سوپ شلغم هم خوشم نمیاد .... حاضرم بمیرم اما بااون شفا پیدا نکنم ...  از اینکه منو مجبور می کنن عمه بزرگه بابام رو ببوسم هم چندشم مخصوصا اون سیبیلاشو ...

 ۳- دوران بچیگیم نوعی سلطنت به تمام معنا بود ... پدرم اجازه می داد هر غلطی می خوام بکنم به خاطر همین رسما تربیت ناپذیر شده بودم ... بیچاره مامان ... یادمه یه بار تو دستشویی حبسش کردم تا برم کوچه بازی کنم ... آخه به خیال خودش یه قانونی گذاشته بود که اجازه نمی داد سر ظهر برم کوچه بازی کنم ... نتیجه قانونش این شد که مجبور شد دو ساعت تو دستشویی منتظر بمونه تا بابام از سر کار برگرده و نجاتش بده !!!!  یه بارم با یه جعبه مقوایی و یه کیسه زباله بزرگ برای خودم بالن ساختم ... رفتم روی کمدم ... اونو پرت کردم رو هوا و خودم هم پریدم روش !!! ... پام شکست، خودم هم فضانورد نشدم !!! 

۴- دوران راهنمایی توی مدرسه شاهد درس خوندم ... وقتی از اون مدرسه مذهبی اومدم بیرون، کاملا بی دین شدم ... سالها از اون موقع می گذره اما هیچ چیز نمی تونه تغییرش بده ... تعلیماتشون کارساز شد ... فکر نمی کنم هیچ تبلیغ مستقیمی می تونست انقدر محکم و قاطع منو از همه چیز زده کنه ... بهشون تبریک می گم ... مدتهاست که از مقنعه های بلند و چادرهای سیاه متنفرم ... از نمازهای طولانی و پر ازریا بدم میاد (یادم میاد چند تا از بچه ها سر نماز گریه می کردن!!) ... از روزه گرفتنای زورکی حالم بد می شه ... حاضر نیستم هرروز هفته ام رو با یه دعا شروع کنم و برای اینکه از خدا یه چیز بخوام مدام زجه بزنم .... از اینکه راه به راه برم موزه شهدا و عکس جسدای تیکه پاره ببینم عصبانی می شم ... دلم نمی خوام پامو تو مرقد امام بذارم ... بعد از اردویی که ما رو بردن دیگه حتی حاضر نیستم مشهد برم ... همین ...

 ۵- شما به چیزی به نام "کِرم" اعتقاد دارین ؟ منظورم kerem  نیستا ... منظورم دقیقا اینه: kerm .... من از این موجودات تو وجودم زیاد دارم ... حیقت هم اینه که دوستشون دارم ... بالاخره اونا هم جزئی از وجودمن دیگه ... به خاطر همین از عشقولانه هام نمی گم ... چی؟ از همه چی گفتم جز این یکی؟ .... خب ! اینم یه جور کرمه دیگه!!!!

 

اینم حسن ختام ناگفته های من: "همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده"

با اینکه خیلی تاخیر دارم اما منم پنج نفرو دعوت می کنم که بیان داخل بازی ... مجیک ... احسانه ... فاما ... سعید .... علی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 7:57  توسط نهال  |