تبليغاتX
متولد ششم مرداد
 

۱) تو دو هفته گذشته دو تا سفر رو تجربه کردم ... یکی جنوب و یکی شمال ... برام جالب بود ... سفر به کیش برام رویایی شد ... خیلی لذت بخش و آرامش بخش بود ... همه چیز تکمیل ... دقیقا چیزی که بهش نیاز داشتم ... اما اون یکی ... تا دلتون بخواد ماجرا و دردسر ... رسما کوفتم شد ... حالا می فهمم نقش همسفر چقدر مهمه ... یه همسفر خوب چقدر می تونه اوقات لذت بخشی رو براتون بسازه  و یه همسفر مزخرف می تونه گند بزنه به هر چی سفره  ...

۲) هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود، او نیک می داند باید از سریعترین شیر آفریقا سریعتر بدود تا زنده بماند....هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود، او نیک می داند که باید از سریعترین غزال آفریقا سریعتر بدود تا از گرسنگی نمیرد.....مهم نیست که شما غزال هستید یا شیر... مهم این است که با طلوع آفتاب باید دویدن را آغاز کنید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 7:36  توسط نهال  | 

امروز سالگرد پدرم بود ... هنوز وقتی اون سنگ قبر لعنتی رو میبینم حالم بد می شه ... برای یه دختر هیچ غمی اینقدر سنگین نیست ...

صبح با آئورلیانو پیشش بودم ... نمیخواستم چیزی بنویسم ... اما این چیزیه که اون نوشته:  

"ارندیرا ... ارندیرا ... ارندیرای بابا " ... صدای آشنا و دوست داشتنیه پدر بود ... دخترک دامن چین دارش رو که مامانش به تازگی براش دوخته بود و خیلی دوستش می داشت تنش کرده بود ... "عزیزبابا سرما می خوری ...تازه از حموم اومدی موهات هنوز خیسه " دخترک که تو حیاط منتظر اومدن دوستش بود تا موهای از فرق بازکرده و خرگوشی بافتشو نشونش بده و کلی پز بیاد از پای درخت خرمالو بلند شد و رفت دم در تا نگاهی به کوچه بندازه ...  " بیا ببین بابایی چی می خواد بهت بده " ...باز صدای مهربان پدر ... این بار دخترک سرش رو به طرف پنجره حیاط چرخوند و چهره همیشه خندان پدر رو پشت پنجره دید و نگاهش افتاد به لواشکی که دست پدر بود... انگاری مزمزه کرده باشه اون لواشک ترش رو آب دهنشو قورت داد و دوید سمت پدر ... " قربون دختر خوشگلم برم "... دخترک مثل همیشه همینطور که ذوق می کرد و می خندید و لپای قرمزش بالا پایین می پرید خودشو ولو کرد تو آغوش گرم پدر ...چه آرامش لذت بخشی !  
...دخترک بالای سر پدر ایستاد...بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کرد ...  اون واسه خودش دیگه خانمی شده بود ... دختری رعنا و از هرجهت جذاب و دلربا ... پدر همیشه در آرزوی شکوفایی گل نسترنش بود و واسه آیندش نقشه ها می کشید و الان که دخترش رو اینطور زیبا و با وقار و سرشار از انرژی می دید آهی از رضایت کشید ... اما دختر همچنان به نقطه ای خیره بود ... شایدم منتظر بود بازم مثل قدیما پدر صداش بزنه و اونم باز خودشو واسه بابا لوس کنه ... اما ... دخترک همچنان خیره به قامت پدر بود ولی این بار شانه هایش شروع به لرزیدن کردند و قطرات درشت اشک از گونه های زیبایش که هنوز آثار جوانی و طراوت درش موج می زد به زیرغلطید ... پدر احساس کرد دخترش مثل همیشه نیست و کمی غصه دار شد  ... آخه بابا همیشه خندان ارندیرا رو دوست داشت و با گریه و ناراحتی دخترک اون هم گریه می کرد و ناراحت بود ... اون دوست داشت ارندیرا همیشه بخنده و شاد باشه ... اما دخترک در حسرت آغوش پدر می سوخت ...اون باتمام وجود باباشو می خواست و... دیگه چشماشو بست و گریه امانش نداد ... لحظه ای گذشت ... ناگهان گرمای آغوش پدر اونو به خودش آورد و دوباره احساس آرامشی عمیق بهش دست داد ...گریش دیگه بند اومد ...  لبهاش دوباره شروع به خندیدن کرد و آرام گرفت ... دخترک همینطور که از پدر خداحافظی می کرد و خرامان خرامان ازش دور می شد دستان آئورلیانو رو بیش از پیش فشرد و خودشو تو بغلش جا کرد و بعد آهی عمیق کشید ...پدر نگاهی به ارندیرا و آئورلیانو کرد و خندید ... چه آرامش لذت بخشی !
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 15:3  توسط نهال  |