دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. بعد از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خودش دريافت مي کند به اين مضمون: "لوراي عزيز! متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به تو خيانت کرده ام !!! مي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست. با عشق، روبرت" ![]()
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي و ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند: "روبرت عزيز! مراببخش، اما هرچه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان!!!!" ![]()
![]()
دکتر "اصغر زارعی" مدیر کل حراست وزارت علوم در گفتگو با "مهر" ازخودشون يه نظر در كردن، اونم اينه: "طبق بخشنامه ای که قبل از دولت نهم در وزارت علوم تهیه و به دانشگاه ها ابلاغ شده است نباید هیچ دانشگاهی اردوهای تفریحی دانشجویی را به صورت مختلط برگزار کند. در صورتی که این اردوها به صورت مختلط در دانشگاهی برگزار شود و در پی آن تبعات خلاف مقررات به وجود آید، معاونت فرهنگی دانشگاه باید بر اساس ظوابط پاسخگو باشد."
اينا فكر مي كنن ما حيوونيم و هيچ كنترلي رو خودمون نداريم؟ يا مثلا به جز اردوهاي تفريحي دانشگاه نه ما جايي پسر مي بينيم نه اونا دستشون به دختر مي رسه، به خاطر همين منتظر مي شينيم كه دانشكده سالي ماهي يه بار اردو بذاره تا ما عقده هامونو خالي كنيم.
تو تجمع زنان تو ميدون هفت تير شركت نكردم. شايد چون اطلاعات دقيقي ازش نداشتم و حتي نمي دونستم از طرف كي داره برگزار ميشه و قراره چي بخوايم. به خاطر همين نرفتم اما عکسهای زيادی از اين تجمع ديدم.




از همه بيشتر اون خانومی که مقنعه قهوه ای سرشه توجهمو جلب كرد... کلی واسه خودش قلدره. فکر کنم بزن بهادرشون اونه. خوبه ديگه. حالا با اومدن پليس زن ديگه راحت دخترا کتک می خورن. اخه قبلا اشكال زياد داشت. نمی شد بهشون دست زد! اسلام ممکن بود به خطر بيوفته. اما حالا همه چيز درست شده... مي بينيد چطور باتوم توي دستش جا افتاده؟ همون خانوم قهوه ايه رو مي گم. چطور با خشم دخترای همشهريش رونگاه مي كنه؟ با خودش چی فکر میکنه؟ خشمش برام عجيبه. اين ايرانيه؟ زنه؟ آدمه؟ چيه؟
تازگي ها فهميدم از نظر اينا تجمع نه تنها اشکالی نداره بلکه خيلي هم خوبه اما فقط تو فرانسه!!!
چند وقت پيش دعا کردم یه چیز بشه ایران ورزشی درش تخته بشه (حداقل برای چند روز!!!) مي خواستم هم نهايت استفاده رو از مرخصي اجباري ببرم هم بعضي ها رو نبينم و اعصابم راحت باشه
... اما نمی دونم چرا دعام کج رفت و خورد به ایران سیاسی!
شرمنده بچه ها ...![]()
اما قضيه به همين يكي ختم نمي شه. هفته پيش در نبود "مهين گرجي"، همكار و همراه عزيزم در روزنامه وزين گل
كه كويت تشريف داشتن، كلي جون كندم اما روزي كه برگشت خبر داد كه دو روز بعدش داره مي ره آلمان براي جام جهاني
، البته اگه بهش ويزا بدن. منم نامردي نكردم و نشستم به دعا كردن كه بهش ويزا ندن. اما نمي دونم چرا بازم دعام كج رفت و "پويا عباسي"، دبير سرويسم كه مي خواست بره روسيه پاسپورتشو گم كرد و موندگار شد اما مهين، ويزا در دست به طرف آلمان پريد
.
هنوز به راز بزرگي كه در اين ماجرا نهفته اس پي نبردم اما مطمئنم اگه دعانويس مي شدم تا حالا حتما ورشكست شده بودم ... ![]()
می خواستم امروز در مورد داستان توقیف روزنامه ایران و رو هوابودن دم و دستگاه خودمون بنویسم اما دیشب یکی از دوستام بهم زنگ زد.
اشکان این روزها تو شرایط خیلی بدیه ... شرایطی که من حدود دو سال و نیم پیش تجربه کردم: می دونه پدرش به زودی می میره ...
اون خیلی خوب روحیه اش رو حفظ کرده و مثل من صبح و شب غذاش اشک نیست اما وقتی یه مرد بغض می کنه معلومه چقدر داره زجر می کشه ...
"دیگه به هوش نیست ... الان حالش بد شد دکتر اومد خونه اکسیژن وصل کرد اما می گه فایده نداره ببریمش بیمارستان ... تنها چیزی که نشون می ده زنده اس نفس نفس زدنشه ... دکتر علنا بهم گفت باید خودمونو آماده کنیم ... پاهاش کبود شده ... کلیه هاش دیگه کار نمی کنه ... کبدش داره خراب میشه ... نمی دونم چی کار کنم ... برام دعا کن فقط ..."
روزنامه ایران و توقیف شدنش رو فراموش کردم ... همش یاد اون روزای خودمم ... دوست ملی پوش من حالا به جای اینکه سر تمرینش باشه نشسته بالای سر پدرش و مرگ تدریجی اش رو به چشم میبینه ... میشه برای اشکان و پدرش دعا کنید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زمانی که قسمت اول مطلبو نوشتم دو سه روزی می گذره ... از همتون ممنون اما دیگه نمی خواد برای پدرش دعا کنید ... برای خودش دعا کنید که راحت تر این غم رو بپذیره ...
امروز یکی از دوستام یه پیغام برام گذاشته بود ... به نظرم دقیقا برای چنین شرایطیه: "هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است برای آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست"