تبليغاتX
متولد ششم مرداد

تمام اين مطالب رو از سايت بازتاب و اطلاعات برداشتم ... اما چون خودم علاقه خاصي به مرور اين شاهكارهاي قضايي دارم حيفم اومد اين مطلبو نذارم ... انصافا طرف مثل من مي نويسه ها !!!!

حالا مطلب:  

نسيم مهرورزي با شدت توفان كاترينا در قوه قضائيه وزيدن گرفته. اشتباه نكنيد، منظورم
حكمِ شبيه به برائتِ شهرام جزايري نيست!
به نوشته روزنامه جام جم ، چندي پيش كاشف به عمل آمد كه يك آقاي دندانپزشك كه در ولنجك مطب داشته، بعد از بيهوش كردن بيماران خود به آنها تجاوز مي‌كرده و از اين شاهكار خودش فيلم هم تهيه مي‌كرده است. بعد از دستگيري و اعترافات متهم و كشف فيلم‌ها، شعبه 79 دادگاه كيفري استان تهران در يك قضاوت دقيق، حكم به ابطال جواز متهم مي‌دهد (لابد جواز دندانپزشكي، والا فيلم‌سازي‌اش كه بد نبوده!). بعدا اين حكم توسط برخي از ناموس‌باختگان پرتوقع مورد اعتراض قرار مي‌گيرد و قاضي شعبه 82 هم باالاجبار، متهم طفلك را به 15 سال زندان و 74 ضربه شلاق محكوم مي‌كند.
لازم به ذكر است كه اخيراً قوه قضائيه براي اجراي دقيق‌تر و بهتر عدالت به دو بخش تقسيم شده است: بخش عدالت‌گستر قوه قضائيه و بخش مهرورز قوه قضائيه.

اين آقاي دندانپزشك هنردوست يا متهمان پرونده‌هاوايي و شهرام جزايري در بخش مهرورز قوه قضائيه محاكمه مي‌شوند. اما بعضي از جنايتكاران مثل آن دختر نابالغِ نيمه‌ديوانه‌اي كه به جرم داشتن رابطه مشروع در شمال كشور اعدام شد و يا سارقي كه در مشهد قطع يد شد، در بخش ديگر محاكمه مي‌شوند.
حالا ما به اين‌چيزها كاري نداريم. عجالتا مي‌خواهيم ببينيم حداكثر يك مورد تجاوز به عنف و بعد تهيه فيلم از آن چقدر هزينه دارد:
15 سال* 365 روز+ 4 روز سال كبيسه= 5479 روز
5479 روز زندان، تقسيم بر 60 مورد = 91 روز و 7 ساعت و 45 دقيقه
74 ضربه شلاق تقسيم بر 60 مورد = 1 و 23 صدم تازيانه (يا يك تازيانه و يك پس گردني!)
يعني مجازات هر مورد تجاوز به عنف و تهيه فيلم از آن = 91 روز و 7 ساعت و 45 دقيقه زندان و يك تازيانه و يك پس گردني!
تازه اين در صورتي است كه بعد از چند سال متهم مشمول عفوهاي كيلويي نشود! حالا هي دنيا بگويد ما خشنيم. ما با فرهيختگانمان بدرفتاري مي‌كنيم. اين بخش قوه قضائيه را كه نديده‌اند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 7:51  توسط نهال  | 

صبح يه نفر تو چت روم نوحه گذاشته بود ... تازه فهميدم فردا تاسوعاس!!!  قبلانا عاشورا تاسوعا برام يه جور ديگه بود ... نمي دونم ... حداقل اونقدري بود كه بهش فكر كنم ... درست يادم نمياد اما فكر كنم حتي اشك هم مي ريختم و گريه هم مي كردم ... اما حالا ... مدت هاس كه همه چيز برام تغيير كرده ...

شايد اسمشو بذارن بي ديني ... اما تغييرات خيلي آروم پيش اومد ... كم كم ارزششو پيشم از دست داد  تا پارسال كه سردبیر سابقم رسما بهم گفت تو سكولاري ... آره .. شايد باشم ... ديگه هيچ چيز مثل قبل نيست ...

دليلش رو نمي دونم ... برگزاري مراسم برام هيچ اهميتي نداره ... فكر مي كنم ديگه شورش رو دراوردن ... از هر چي مراسم عزا و نوحه خونيه خسته شدم ... خوب يادم مياد ... دوران راهنمايي ... مدرسه شاهد ... از اول محرم تا چند روز بعد از عاشورا و تاسوعا عزاداري داشتيم، خفن!!! ....خسته مي شدم ... زوركي بايد گريه هم ميكردم ... شايد هم جو مي گرفتتم ... اما خوب يادمه كه زور مي زدم گريه كنم .... آخه بقيه گريه مي كردن ... يه جور كل براي كم نياوردن بود!!! ... از صحنه هايي كه برام ترسيم مي كردن ، قبل از اينكه بتونم هيچ فكري در موردش بكنم ، مي ترسيدم ... ترسناك بود ... هر سال هم به قبلي ها اضافه مي شد .. از خودم مي پرسيدم چطوريه كه سال به سال به اين حكايتهاي دلخراش و وحشيانه اضافه ميشه ؟ منبع جديد تاريخي اي كشف مي شه تو اين يه سال ؟  انقدر پرسيدم تا مخم پكيد ...و بي خيال همه چيز شدم ... 

چند وقت پيش آئورليانو با احساسات خاصي داشت در مورد عاشورا و حضرت ابوالفضل برام  حرف مي زد ... انقدر احساساتي شده بود كه مي ديدم موهاي دستش سيخ شده ... آدم مذهبي اي نيست اما بي تفاوتي من براش عجيب بود ... احساسات اون هم براي من عجيب بود ... الان هم خيلي چيزها برام عجيبه مثل احساسات مادرم که از اول محرم سیاه می پوشه یا احساسات سعید شمس که دستور فرموده این چند روز کار به کارش نداشته باشیم ...

از خودم مي پرسم واقعا عزادارن؟ براي چي؟  براي كسي كه به دنبال چيزي رفت كه فكر مي كرد درسته؟ اين عزاداري داره؟  فكر مي كنيد اگه الان يه نفر ادعا كنه كه حكومتي كه به اسم حكومت اسلامه، ناحقه و اون مي خواد درستش كنه، چيزي كمتر از عاشورا پيش مياد؟ من كه فكر نمي كنم ... هر چيزي پيش اومده كاملا طبيعي بوده ... چيز عجيبي اتفاق نيوفتاده ... اون موقع ها هم جنگ اينجوري بوده  ... تریپ جنگ اصلا اون مدلی بوده... اصلا هم بحث وحشی گری و کارهای خاص نیست ... امام حسین و خانواده اش هم که این طوری مثل الان مقدس نبودن ... مطمئنم اونها هم وقتی می جنگیدن همین مدلی می جنگیدن ... با اسرا هم همین طوري رفتار مي كردن ... صليب سرخي نبوده كه حامي اسيران جنگي باشه ...  

 هيچ وقت بي احترامي نكردم به اعتقادات مذهبي ديگران ... چون دوست نداشتم بقيه هم به اعتقادات من بي احترامي كنن ... اما مطمئنم اون چيزي كه الان مي بينم فقط يه مراسمه ... يه مراسم به جا مانده از ساليان دور كه ديگه هيچ كس درك درستي ازش نداره ... فقط اجرا مي شه ... یه عده هم این وسط نون می خورن ... همين ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 9:2  توسط نهال  | 

 

ما در اقدامي انتحاري به قلب دشمن زديم و هر دو وبلاگ به فنا رفته رو باز پس گرفتيم  .. اگه بدونيد چه حالي داد ...حالا باز هم  چای بخور غصه نخور و پاتوق باز مال خودمونه ...

هي مي گم حرص نخوريد .. هي مي گم داغ نكنيد ... ديديد كاري نداشت .. اون بيچاره كلي مخ گذاشت وسط وبلاگ هك كرد به جاش من لم دادم روي صندلي هاي راحت روزنامه درپيتمان (به اين مي گن خودزني!!!) .. دو تا تلفن زدم اين ور و اون ور .. چهار مسيج (يا همان اس ام اس) از خودم در كردم و ناگهان دو عدد پسورد به فنا رفته دو دستي مقابلم گذاشته شد ... اي جااااااااااااااان !!!   

ديديد مني كه از همه آرومتر بودم و فقط به ريش اين بيچاره مي خنديدم، ضربه نهايي رو زدم؟ ها ها ها ...

از فاما خیلی خیلی ممنونم .... واقعا به این می گن خبرنگار حوزه ارتباطات و فناوری اطلاعات ... رانت خبریش معرکه اس ...  

از مدیریت بلاگفا هم ممنونم ... کلی حال داد ...

از اون دوست عزیز هم ممنونم ... این چند وقته کلی سر ما رو گرم کرد ... البته بچه ها حرص خوردن اما برای من که کر کر خنده بود  ... اگر هم حوصله ام رو سر نمی برد احتمالا کار به کارش نداشتم اما دیگه زیادی بیمزه شد تا دوبار تو روش خندیدم پررو شد ...

خلاصه که نهال شیطونه الان کلی داره حال می کنه از فتح الفتوحی که کرده !!!

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 17:13  توسط نهال  | 

این مطلب رو تصمیم داشتم تو وبلاگ گروهیمون بذارم که متاسفانه فعلا تا اطلاع ثانوی مقدور نمی باشد (نیست!!) چون یه دوست بامزه لطف کرده و هممون رو ضایع نموده ... خلاصه فعلا ارتش خبرنگاران از هم پاچیده ... اما ما داریم نیروهامون رو جمع می کنیم تا دوباره بزنیم به قلب دشمن ... (دقت کردید چقدر خودمون رو جدی گرفتم؟؟؟ طرف اومد دهن ما رو ببنده نمی دونست تازه کلی دچار توهم می شیم که خیلی مهمیم!!! ) 

خلاصه احوالات اینکه این رئیس سازمان تربیت بدنی هم واسه خودش جوکیه ... دقیقا ورژنی از رئیس جمهور محبوب .. خب تعجبی هم نداره ... پیمانکار شهرداری بوده دیگه .. حالا بختش بلند بوده شده معاون رئیس جمهور ...

صبحها که می ریم دفتر روزنامه  می شینیم پشت تلکس که ببینیم امروز چی گفته بخندیم !!! یادمه اوائل که اومد همه مدیراش رو ممنوع المصاحبه کرد که سوتی ندن اما الان خودش شده خدای سوتی ....

به نظر جناب علی آبادی ورزش گلف مهجوره ... ما کلی استعداد داریم که باید پرورش پیدا کنه به خاطر همین هم باید تو کوچه خیابون زمین گلف بزنیم!!!  این یکیشه .. گفته این زندگی ماشینی باعث شده مردم ما از اسب دور بشن و رشته سوارکاری پیشرفت نکنه ... طرف انتظار داشته ما همچنان با اسب رفت و امد می کردیم تا رشته سوارکاری به این حال و روز نیوفته

اینا که چیزی نیست .. به حرفایی که به ایرنا گفته گوش کنید: تیم فوتبال ما برای بازی های تدارکاتی مشکلی نداره ... این اروپاییها آدمهای خودخواه و ازخودراضی ای هستن اما ما همونطور که تو اقتصاد و سیاست بهشون توجهی نمی کنیم .. تو ورزش هم بهشون محل نمی ذاریم !!!!!

افاضات آقا ادامه دارد: تا پایان امسال ۵۰۰ طرح ورزشی نیمه کاره به بهره برداری می رسه ( می شه حدودا روزی ۱۱ تا .. بدون احتساب روزهای تعطیل مثل عاشورا و تاسوعا !!!) در همین مدت هم کار ۲۰۰ طرح دیگه رو شروع می کنیم ( ای خداااااااااا)

بازم از خودش نظر درکرده... بودجه بخشها رو چند برابر قراره بکنن: فکر نکنید مثلا ۱۰ - ۲۰ درصد قراره زیاد شه ها ... نه ... طرف رو ۱۸۰٪ و ۱۵۰٪ می چرخه .. اصلا دستش به کمتر از اینا نمی ره ... ما ورزشی ها که تا اینو شنیدیم یاد ۳۵٪ بودجه سال ۸۴ فدراسیونها افتادیم که سازمان نتونسته بده .. حتما این قضیه به جا مونده از دولت قبلیه اما اون ۵۰۰ تا طرحی که قراره افتتاح بشه دست پخت آقا ...

بی خیال بابا ... چیزی که تو این مملکت زیاد شده جکه ... آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه ... من که این وسط خندیدن رو انتخاب می کنم ... آخه گریه نه تنها فایده نداره ... پوست صورت رو هم خراب می کنه   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 6:49  توسط نهال  | 

 

در روزهاي كهن، هنگامي كه نخستين لرزش سخن به لبهايم آمد، از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: " خداوندگارا، من بنده توام، اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم."

اما خدا پاسخي نداد و مانند طوفاني سهمگين گذشت.

انگاه پس از هزار سال از كوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم : " آفريدگارا، من افريده توام. تو مرا از گل ساختي و من همه چيزم را از تو دارم."

اما خدا پاسخي نداد و مانند هزار بال تيز پرواز گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: "اي پدر من، من فرزند توام. تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردي و من محبت و عبادت تو را به ارث مي برم."

اما خدا پاسخي نداد و مانند مهي كه تپه هاي دور دست را مي پوشاند گذشت.

آنگاه پس از هزار سال باز از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفت: "خداي من، اي آرمان و سرانجام من، من ديروز توام و تو فرداي مني، من ريشه توام در خاك و توگلاله مني در آسمان،  و ما با هم در برابر خورشيد مي باليم."

انگاه خدا بر من خميد و در گوشم سخنان شيريني به نجوا گفت، و مانند دريايي كه جويباري را در بر مي گيرد، مرا در برگرفت.

و هنگامي كه به دره ها و دشت ها فرود مي آمدم، خدا هم آنجا بود ...

 

 مطلب رو از کتاب دیوانه جبران خلیل جبران برداشتم ... ( اینم به خاطر مرجان که 24 ساعته نگران حق کپی رایته) ...  چیزی که باعث شد یادش بیوفتم هم مطلبی بود که "مجیک" تو وبلاگش گذاشته بود .. یه نفر از حج برگشته بود و کلی تحت تاثیر قرار گفته بود ... خواستم بگم ... با خدا بودن خیلی ساده اس ... دوست داشتنش خیلی آرومه و به هیچ مراسم و مناسکی احتیاج نداره .. فقط همین ...

این قسمت رو گذاشته بودم تو "ادامه مطلب" اما انگار کسی نمی خوند ... حالا آوردمش بالا ...  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 6:40  توسط نهال  | 

اين داستان رو بخونيد:  نازنين، دختر 17 ساله روز  ٣٠ فروردين ماه سال ١٣٨٣ همراه دوستان و دوست پسر خود در اطراف کرج گردش مي‌ کرده که مورد تهاجم سه مرد قرار گرفت .با پراکنده شدن دوستان و دوست پسر نازنين، سه مرد مهاجم قصد تجاوز جنسي به نازنين و دوستش را داشتند که نازنين در دفاع از خود، با چاقو يکي از مهاجمين را به قتل رساند. دادگاه نازنین رو  که زمان دستگیری ۱۷ سال داشته بر اساس قانون اسلامي (به قصاص نفس (اعداممحکوم کرد.  

 

اين مطلب رو تو وبلاگ يكي از دوستان خوندم. البته آقا تورج بعد از تعريف كردن ماجرا كلي سوال داشته كه از زمين و آسمون و دولت و حكومت و خدا و پيغمبر بپرسه اما من هيچ سوالي ندارم !!! من فقط مي خوام اينجا از چند نفر تقدير و تشكر كنم.

 

- اول از همه، از دوست پسر نازنین خانوم تشکر میکنم ... واقعا حال داده ... البته با توجه به سن نازنين احتمالا اين آقا هم بچه ساله اما در هر حال فرار كار جالبي نبوده پسر جان! ... این یه مرد ...

- دوم از همه، از اون آقایی که تا یه دختر دیده حالی به حولی شده تشکر میکنم ... چون واقعا حیوانات هم تا اين حد قوه غریضه و ميل جنسی قدرتمندي ندارن ... حقیقتا شما نعمتي هستي براي خانواده و در و همسايه و دختراي دشت و بيابون ... این دومین مرد ...

- سوم از آقای قاضی تشکر می کنم ... چون دقیقا حق با اونه ... نازنین یا باید توی خونه می تمرگیده و بیرون نمیرفته یا حالا که رفته حقش هر چی بکشه .. دختر هم مگه مي ره گردش؟ اونم با دوست پسرش اينا ... حقته ... حالا وايسا بمير ... اين هم سومين مرد ... 

- چهارم از خانواده مرد متجاوز تشكر مي كنم .. واقعا هم نبايد از خون چنين بزرگ مردي بگذرن ... حيفه ... از اينا كم پيدا مي شه ...

- پنجم از خودمون تشكر مي كنم كه با اين همه لجن بازي كه دورمون رو گرفته همچنان با افتخار مي گيم در "ام القراي مسلمين" زندگي مي كنيم و زوركي مي خوايم امام زمان رو هم بچسبونيم به خودمون ...

 

مراسم تقدیر و تشکر من در اینجا فعلا به پایان رسید ... شما هم اگر مي خواين مي تونين اينجا از بقيه اوناي كه از قلم افتادن تشكر كنين؛ چون واقعا كار بزرگي انجام شده. مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 7:26  توسط نهال  |